ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای؟ / با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام!

دست از کار می کشم و به پنجره خیره می شوم. آسمان تهی است؛ برای ما که به زندگی زیر گنبدهای سبز درختانمان عادت داشتیم؛ دیدن چنین آسمانی دردناک است. گویی پس از رفتن برادرم درختان دست از پایداری برداشتند؛ یا این که مردمان دچار تب تبر شدند.آنچه اکنون در سرزمین ما می روید نارون و بلوط و سندیان نیست؛ آفریقا و چین و روسیه و برزیل است که ریشه می دواند و شاخه می گسترد. آنچه به چشم می آید سرخی اکالیپتوس هاست و نخلهای بلند و بی شاخه ی صحرایی که میهمان نوازی نمی دانند! "ایتالو کالوینو" با کمی تغییر

 

     برای مخاطب حرفه ای1:

 می ترسم از نگاه تو، چشمم که خیره است

 با یک سوال ساده که«آیا ذخیره هست؟»

 دیگر نمیرسم به خودم، سخت خسته ام

 هی قطره

        قطره

            سم به خودم...

                           سخت خسته ام

 قلبم چه کند می زند از بس که نیستی

 دارد تمام می کند از بس که نیستی

 وقتی کنارمی، «قدغن» خشک می شود

 حالا که نیستی رگ من خشک می شود

 با سرفه ها که بازی و شادی نمی کنم

 ای خلسه ها! دوام زیــادی نـــمی کنم

€ 

 باید که سفره ی دل من جمع می شد و

 یک روز می گذشت ازین حسِّ بی خود و

 سرگیجه می گرفت، جنونی که  هیچ وقت...

 می سوخت، مثل تلویزیونی که هیچ وقت...

€ 

 جنگ من و خودم که ندارد برنده ای

 چشمم به آسمان که ببارد پرنده ای

 سردرگمم، اسیر مسیری خیالی ام

 یک گردباد خسته و بی حال و خالی ام

 قی کرده ام تمام اصول و کتاب را

 مانـنـد کـارگـر کـه تـن انـقـلاب را

 حالم به هم، به من، به تو از روزهای پوچ

 از بی کسی و فقر و غم روستا و کوچ

 از جاده های ساکت خاکی، خرابه ها

 تا شـهـرهای گـیج کراکی، خرابه ها

 از هرچه دست کسی سمت آن دراز

 از جانماز مزرعه و سجده ی گراز

 از شعر، حرف یا کلمه، چشم های تو

 باران و بـرف با کلمـه، ردّ پـای تـو

 از خاطرات یخ زده، از غم، از آسمان

 از این که پرت می شود از هم حواسمان

 از این که پشت تو به کسی گرم می شود

 گـوشـت دوبـاره از نـفـسی گرم می شود

 از اعـتـمـاد کـردنـم، از گرگ بودنت

 از زخم های گردنم، از گرگ بودنت

 از این که پشت من خودمم، سایه پر کشید

 در خلـسه هـای یکسره هـمـسایه پر کشید

 می افتـم از نـگـاه تو روی دو تکه ابر

 من می روم پینوکیو روی دو تکه ابر

 دنیا به قدر روح من انگار جا نداشت

 اندازه ی شکوه من انگار جا نداشت

                          18 آذر 1390

 

    دانلود آهنگ «یه دونه معکوس سر پیچ» از «دردسر»

      *******************************

   برای مخاطب خاص2

 در سرم مرور می شوی

 غیرِ خطی تر از فشارتی1 های مثلن تندرو

 و چه فرقی می کند

 وقتی تکلیف سیگار بهمن و میدان بهمن روشن نیست

 وقتی در عرض چند ثانیه دود می شوی

 و تا این شعر تمام شود سرِ کارم

                                     25 مهر 1390

  _________________________________

1)      اصطلاحی که اولین بار از پسرخاله ام شنیدم و فکر می کنم

درست تر از کلمه ی مسخره ی BRT  می باشد!

  

     دانلود آهنگ «آخر نارفیقی» از «دادمهر»      

     

   ****************************************************

   پی نوشت:

   1) مخاطب هم می تواند حرفه ای باشد هم خاص!

   2) مخاطب هم می تواند خاص باشد هم حرفه ای!!

    3) موزیک ها برای مدل نیستند، الکی که آپلود نکردمشون!!!

    4) سبک جفت موزیک ها رپه اما نه ازونایی که کلی تریبون دارن!!!!

    5) بیشتر وقتا هزار تا دلیل داری که بری اما منتظر یه دلیل

     می مونی که بمونی. شاید دیر دیر بیام اما هنوز هستم، همین. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط سعید نوراللهی نظرات ()

   مطالب زیاده، مطالعه کم، افکارم با هم فرق می کنن. ولی بعضیاشون دیگه  

   واقعن غرق باتلاقن. یعنی وای...  (جادوگران_ اینتروی آهنگ انسانیت)

   خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند!

   می دونی اشکال تو چیه پسر؟ این که فکر می کنی اگه به کسی خوبی کنی

    قدرشُ می دونه. این که با همه روراستی. این که عصبانی هم که میشی 

    حرف بدی نمی زنی.

    انقد روراست بودی که این مصرع برات خاطره شده:

    دوست کسی نیست جز دشمن نشناخته

   خسته شدی از آدمای دور و برت. دلت می خواد اگه کسی بهت کمکی کرد 

   یه جوری نگاش کنی که انگاری هنوز طلبکاری. انگاری که وظیفه شه چپ

   و راست کمکت کنه.

   دوس داری داد بزنی که این بیتُ از دیوان حافظت بریدی و سوزوندیش:

   وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم         

    که در طریقت ما کافریست رنجیدن

  باید به خیلیا بگی که حالت ازشون بهم می خوره. این که اگه لطفی بهشون کردی به خاطر این نبوده که بهشون بدهکار بودی، به خاطر اون یه ذره  مهربونیت بوده که اونم دیگه تموم شده و نباید دنبالش بگردن

   که به دست هیچ احدی آتو ندم   اگه تو بدی بلدی منم با تو بدم  (یاس_ پدر)

  اما می بینی بعضیا اصلن ارزش هیچی رو ندارن حتی ارزش این که بنویسی ارزش هیچیُ ندارن

  یاد اینتروی یه آهنگ میفتی که میگه:

 خیلی دوس داشتم کاراییُ که بام کردی یه جوری تلافی بکنم اما حالا که دارم فکر می کنم می بینم ارزش تلافی کردنم نداری  (Nejro band_ تلافی)

 اینا به کنار

  ممکنه رو به روت کسی ظاهر بشه که حتی یه بار جرﺃت این که به جای «شما» ، «تو» صداش کنیُ نداری. جرﺃت این که به اسم کوچیک صداش کنی، فقط احترامه و احترام.

  شاید همین جوری خوبه، شایدم ظاهر نشدنش، ندیدنش، شاید کور بودنت، 

  شاید...

   دگر بیگانه ام با هرچه رنگ آشنا دارد    

   که با بیگانگی از آشنای خویش بگسستم

   ملالش می گرفت از مستی ِ دیوانه وار من     

   ولی من بیگناهم نیز، گر دیوانه، گر مستم

   هنوزش دوست میدارم، چو طوطی آینه ی خود را

   اگر آهم ملولش کرد، یا بشکست در دستم (اخوان_ شعر دریغ)

  شاید یه روزی ازش بشنوی که: ریش باد آن دل که با درد ِ تو خواهد مرهمی

  اما مگه میشه اون شب و روزایی که آهنگ «هامون» و گوش میدادی و

  باهاش گریه می کردیُ یادت بره؟ آهنگی که آهنگ نیست، خود ِ زندگیه:

   تو یه تکرار ِ خسته ای که فقط یک باره     

   وحدت اون دردایی هستی که بی شماره

  درسته که همه چی میگذره _ پول، اعتبار، شهرت و..._  اما وقتی که «من»

  بگذره دیگه کار از کارگذشته، نه راه رفتن، نه نشستن، نه دویدن، نه داد  

  زدن، نه گریه کردن، نه حتی این «نه» ها هیچ کدوم فایده ندارن.

  فقط میتونی خودتُ یه چمن فرض کنی که زیر پاها لگد شده و زیر لب میگه:

  از چمن شور زندگانی رفت   عشق تا اطلاع ثانی رفت  (محمد کاظم کاظمی)

  حالا که خودتُ چمن فرض کردی همه ی مسئله ها برات روشن میشه،

   معلومه که هیچ وقت نمی فهمی که تو دل ِ یه سرو چی میگذره!!!

  فقط همین ُ بلدی که کاغذ ُ سیاه کنی و چیزایی بنویسی که فکر می کنی ترانه

  هستن!

 

   تف به این ترانه های مسخره

  که یه آگـــــــهی ازونـــا بهتره

  یه ترانه که تو توش نیستی بگو

  کسی پیدا میشه از من بخره؟

 

  یه ترانه ی سیاه ِ در به در

 نه مث ِ چشات که جاشون خوبه

  یه ترانه که برام سنگینه

  خودشُ به شیشه ها می کوبه

 

دو، سه تا جمله که تند تند می زنه

مث ِ قلبم تو گوش ِ خــا طــره هــا

که من و تو، یا تو و من، یا ما

نمیاد، نه چیزی نیس خاطر ِ ما

 

من و تو؟ چه جمله ی مسخره ای!

تو و من؟ آخه چی می خوای از من؟

من و تو از اولش ما نبودیم

حالا آخر ِ ترانه زل نزن!

                                 03/01/1390

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط سعید نوراللهی نظرات ()

  ١)ببین دیازپام ِ 10 خورانده اند...

 

 هر کسی را که نمی شود با این چیزها خواباند. بعضی ها را با گلوله و بعضی دیگر را با شیشه...

روی پلک هایت تریلی 18چرخ هم که سنگینی کند، بسته نمی شود

 باید چیزهایی رابنویسی پس از چند ماه نبودن

 باید بنویسی :

 

 ٢)این چند هزارمین شب بیداریست...

 

 هر شب به بهانه ای و هر بهانه ای...

 شاید بهانه ای نداری که خوابت ببرد. شاید هم به خاطر حادثه ای

  بهانه گیر  شده ای.

 نمی دانم.

 

 ٣)بعد از جنگ ادامه ی زندگی فقط با سم پاشی میسر است.

 

 کاری ندارم که چهارشنبه سوری بود یا 4 شنبه سوزی یا آخرین

 سه شنبه ی  اعتراض.

 خسته تر ازین حرف هام.

 

۴ )کاش می شد بنویسم بزنم بر در ِ باغ     که من از این همه دیوار بدم می آید

 

 نمیشه، نمیشه به اون روزا برگشت. اون روزای اردیبهشتی

  که عجیب همه  چیز به باغبانی مربوط می شد!

 

 ۵)قلبم کنار پنجره جا ماند              این روزها حواس ندارم

 

 می بینی! درست از شماره ی قبل که اومدی ، زبونم روون تر شده.

  شاید هنوز چشات بهم خیره نشدن که راحت حرف می زنم..................

 

 ۶)گاه نگاهش روی گوش یا موهام می ماند و تا سر بر می گرداندم،

 مثل گنجشک پریده بود.

 

 نباید بیشتر ازین کش بدم.

 می تونی درد مو بخونی :

 

  گاهی بدون آن که بفهمی  چه می شود             

 

  احساس تو، توسط او بازیچه می شود

 

  در تیرگی به دور ِ خودت تار می تنی             

 

  با زیرکی درون خودت جار می زنی:

 

  «با یک نگاه ساده ی بی ادعا که نه               

 

  با کفش های جاده ی بی انتها که نه

 

  با یک سلام و سکسکه اول شروع شد            

 

   از امتداد ِ پلک تو جنگل شروع شد

 

   با خنده های ریز ِ نجیبت که نیست و              

 

  با انزوای ناز و غریبت که نیست و...»

 

  -سرفه! به خود می آیی و تنها یی ات زیاد         

 

  این هم نشد هوایی و تنهایی ات زیاد

 

 از دست رفته ای و خوراکت فقط غم است       

 

  خسته نشسته ای و شکستت مسلم است

 

 هی دست روی دست و فقط فکر می کنی       

 

  گیجی و سخت مست و غلط فکر می کنی

 

  با این بهار زرد اسیدی چه می کنی؟              

 

   او را شبی اگر که ندیدی چه می کنی؟

 

   با این که حرف می زنم انگار مرده ای           

 

   شاید که سیب ِ کوچک ِ منقار خورده ای

 

  -بازی نکرد، نبض دلش زیر تیغ رفت           

 

  خمیازه ای کشید، به خوابی عمیق رفت-

 

  «یک باره فکر بی تو نبودن مرا شکست         

 

 از زندگی ِ بی تو سرودن مرا شکست

 

   دوران خیس ِ خاطره هامان کبود شد             

 

   چشم تو در میان ِ خیابان که دود شد،

 

 سک/ تکه/ تکه/ سکسکه در من جنون گرفت  

 

  ابیات ِ شعر ِ من همگی رنگ خون گرفت

 

  چاره نداشتم که بمانم کنار تو                     

 

 بیچاره کرده بود مرا اختیار تو!

 

 پن/ پنجره نگاه ِ مرا با تو برد و برد            

 

 آن شب دهان ِ یک اتوبوس از تو گفت و مرد»

 

 -غرق ِ شمردنست و نفس هم نمی کشد         

 

   پا پس نمی کشد، و فقط خانه می کشد-

 

   بیدار شو ببین که زمان پشت ِ پا زده           

 

   ساعت گذشته از شب و صبحی نیامده

 

  -آرام پلک وا شد و چشمی نمانده بود...

 

                                                  پاییز1389

    *******************************************************

  پ.ن:

   1) آهنگی از محسن نامجو

   2) قسمتی از یک رباعی جلیل صفربیگی

   3) از سمفونی ِ مردگان اثر عباس معروفی

   4) از محمد سلمانی

   5) از رضا عابدین زاده

   6) از سمفونی ِ مردگان اثر عباس معروفی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط سعید نوراللهی نظرات ()