ببخش قلب من و

به خیلی ها قول داده بودم که نمایشگاه کتاب میام و کتابشون رو میخرم

نه این که فقط دوستام بودن. حریص بودم به این که ببینم چی نوشتن.

از حامد ابراهیم پور دوست داشتنی و گرامی که با دو کتاب نمایشگاه بود،

از عزیز عباسی عزیز و صابر قدیمی مهربون که با کتاب ترانه هاشون حاضر بودن،

از غزال مرادی خوش قلم که با شعرهای سپیدش در نمایشگاه بود،

از سعید حیدری نازنین که شعرهای دیوانه کننده ای داره و اسم کتابش یادم نیست!

از خیلی از دوستای دور و نزدیک شرمنده ام و حافظه م یاری نمیکنه که اسمشون رو بیارم

هر روز نمایشگاه دوست داشتم که داخل نمایشگاه باشم و دوستان رو ببینم، اما

تا یه نگاه به کیف پولم مینداختم پشیمون میشدم و دمق تا الان که حدود 4 ماه از اون موقع گذشته.

 

   جا ماندم توی خنده ی آخریت

   در لحن خداحافظی سرسریت

   با عطر تو پروانه ی گیجی شده ام

   گیر افتادم در گره روسریت

                           «حامد ابراهیم پور- نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند»

*****************************************

  آخرین جمعه ی قبل ماه رمضان با دوستان رفته بودیم «لار»

 حدودن یک ساعت از جاجرود و سد لتیان فاصله داره.

 یه منطقه ی ییلاقی و بکر که عشایر واسه خودشون اونجا زندگی ئی می کنن حسابی!

از جزئیات که بگذریم یه چیزی که خیلی جالب بود کم اوردن مینی بوس توو یه قسمتی از مسیر بود و پیاده شدن ما و...

تا این که من و دوستم گروه و گم کردیم و واسه خودمون داشتیم می چرخیدیم و همین جوری لای کوه و تپه ها می رفتیم.

3،4 تا ماشین سوار شدیم پشت هم تا بقیه رو پیدا کردیم.

یه تویوتا بود که پشتش سوار شدیم و توو خاک و گل 80 تا پر کرده بود و داشت کوه و تپه ها رو رد می کرد و نمی دونستیم اصلن کجاییم!

فقط این و می فهمیدیم که حال میده و داریم یخ می زنیم.

اصلن بعضی وقتا باید گم باشی تا بفهمی کجا بودی!

 

 

 

 

اینجا که رسیدیم بعد 10 دقیقه همه جا رو مه گرفت و تا از رودخونه در بیایم بارون گرفت و دیگه دندونامون داشت به هم می خورد! و هنوز گم بودیم.

 

 

 

      من از یک راه بی برگشت، از یک شهر می آیم

                             که گم کردم درون کوچه هایش ردّ پایم را

                                                                 «مصطفی جوادی»

*****************************************

نمی دونم چی بگم و بنویسم

کم کار بودن که خیلی کم کار شدم اما همین که این یه ذره ذوقم هم خشک نشده خودش کلیه.

یه ترانه میذارم که برای سال قبله و جایی نخوندمش

اگه ایراد داشت خوشحال میشم بهم بگین.

 

  ببخش قلب من و

 

همین که دست خطت تووی کتابام هست           برای من بسه

همین که احساست توو خواب و رویام هست      برای من بسه

برای من بسه همین نگا کردن

برای خوشبختیت همش دعا کردن

تقصیر چشمامه اگه که عادت کرد به زیبائیت گل من

میرم که خوش باشی نبینی اشک من و کمه تحمل من

ازین که چند وقتی ما رو با هم دیدن       ببخش قلب من و

یا این که مثل من تو رو نفهمیدن           ببخش قلب من و

یه جا رو میشناسم که خوب دلگیره

بدون تو دل من همیشه می میره

                                  «هجده/آبان/90»

 

 

 

 *****************************************

  پ.ن: از همه ی دوستای گلم که گاه و بیگاه به وبلاگم سر میزنن و امیدوارم می کنن به اینجا موندن،

یه دنیا ممنونم.

شرمنده ی همه تون شدم با این بی برنامه گی و سر نزدن ها

اگه شهریور به روز نکنم دیگه مهرماه حتمن این وبلاگ پیر به روز میشه!

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال مرادی

سعادت نبود که شمارا ببینیم شاید وقتی دیگر

مریم

[گل][گل][گل][گل]

شهرآشوب

سلام سعید عزیز با احترام دعوتید به خوانش یه طنز داغ منتظر تشریف فرمایی و نظرات ارزشمندتون هستم با احترام( جوادنوری)[گل]

محمد

یکی از بیتهای شعر بلند اخوان را در وبلاگ شما دیدم لطفا اگر شعر کامل را در اختیار دارید برایم بفرستید دگرگون من شدم اما جهان را همچنان برجاست نهاد هر گذاره شوم و هر ناخوش مرامی خوش

مژده

دير گاهيست كه تنها شده ام * قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است* باز هم قسمت غم ها شده ام ديگر آيينه ز من بي خبر است* كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم * همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد * تا نبينم كه چه تنها شده ام

سارا

سلام دوست عزیز ! خیلی بیخبرم ازتون . جشن مهرگان بر شما و همه ی آریایی های عزیز مبارک !

ابوالفضل فیضی

[گل] وقتی که نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه ...[گل]

مرتضی

سلام ممنون از وب جالبتون [گل]